اي سرانگشت تو آغاز گل افشاني ها
فصل تفسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل ها و غزل خواني ها
عيدتان مبارك
مشهد - بهار 88

من و حامد بهداد که آدم های قابل عرضی نیستیم. در نیشابور هنرمندانی چون کمال الملک و خیام و عطار داریم که ما در مقابل آن ها هیچ هستیم. بیشتر نیشابوری ها آدم های اهل هنری هستند و به هنرمندان احترام می گذارند. هنر در زندگی شان جایگاه خوبی دارد. البته با توجه به این زوال عمومی سلیقه و هنر که در مملکت ما دارد به وجود می آید، آن جا هم تحت تاثیر قرار گرفته. اما در کل آن جا آدم های هنردوستی دارد. شعر و شاعری و خطاطی و نقاشی در آن جا رواج دارد. نیشابوری ها با این هنرها آشنا هستند.
من چهار، پنج سال بعد از فوت پدرم عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم. در آن جا کلاس تئاتر و کارگردانی رفتم. حامد بهداد شاگرد دوره قبل از ما بود که بعد از دوره به مشهد مهاجرت کرد. با یک عده کار گروهی می کردیم. از آن زمان دوستانی دارم که به لحاظ بعد زمان و مکان از هم دور شده ایم؛ اما هنوز جویای احوالشان هستم.
تا جایی که خبر دارم بیشترشان کار هنر را ول کردند و رفتند دنبال کارهای نان و آب دار. آن ها رفتند پی زندگی شان و اتفاقا در شغل های جدید موفق هم هستند.
نه. نان و آب دار نیست. اگر به عنوان یک شغل به آن نگاه کنید و بخواهید زندگی را بر مبنای آن قرار دهید, کار نان و آب داری نیست. چون نمی شود از طریق این شغل کسب درآمد کرد. این کار قابل محاسبه نیست. خیلی از همکارهای ما سعی می کنند، در کنار بازیگری شغل دیگری هم داشته باشند.
این ها را نشریات زرد می نویسند. باور نکنید.
من قبول ندارم. چون روی کار هنرمند نمی شود، قیمت گذاشت.می توانند بگویند از فلان بازیگر استفاده نمی کنیم، چون رقم قراردادش بالاست. می روند یک نفر دیگر را به جای آقای گلزار می آورند و می بینند جواب نمی دهد. چون دستپخت هر کس با دیگری فرق می کند.
من خودم آرزو داشتم فوتبالیست شوم. مبلغ قرارداد یکی شان را که شنیدم، تعجب کردم. وقتی مقایسه کردم دیدم اگر فوتبالیست شوم، می توانم یک قرارداد یک ساله ببندم و تا آخر عمر کار نکنم. در مورد سینماگران این طور نیست. آن هایی که فوق سوپر استار هستند، هم دستمزد زیادی نمی گیرند.
آقای آیدین آغداشلو در این مورد هشدار دادند. در این باره که حس زیبایی شناسی مردم افت کرده است. من خودم چند وقت پیش به یکی از روستاهای نیشابور رفته بودم. معماری آن جا را که با معماری شهر مقایسه کردم, حسرت خوردم. در حوزه فرهنگ اتفاق بدی دارد می افتد. ملت ایران در چند صد سال پیش فرهنگ و هنر را می شناختند و سلیقه های خوبی داشتند. عجیب است که به سرعت داریم به قهقرای بی هنری پیش می رویم.
در همه زمینه ها و در حوزه کاری خودمان هم این اتفاق می افتد. شیوه لباس پوشیدن مردم، آرایش کردن موی سر، تزیین کردن خانه ها، مبلمان، نورپردازی و معماری و ...
این موضوع بحث گسترده ای است. ما یک چیزهایی را داریم از دست می دهیم.
سینمای ما دارد به سمتی سوق پیدا می کند که در شان فرهنگ ما نیست. ما یک سری فیلم ها را به بی ارزش بودن و فیلمفارسی بودن متهم می کردیم. این اتفاق دارد دوباره رخ می دهد. من تقصیر را گردن بازیگر و تهیه کننده نمی اندازم. مدیریتی که بر سینما می شود, باید بازنگری شود.
اگر پیشنهاد خوبی داشته باشم، کار می کنم.
کاری که من خودم را بتوانم به عنوان بازیگر و یا تماشاگر تصور کنم. بازیگر تا زمانی بازیگر است که تماشاگر داشته باشد. اگر کسی حاضر نباشد نگاهش کند، بازیگر نیست. من خودم را هم به جای بازیگر آن نقش فیلمنامه می گذارم و هم به جای تماشاگر. اگر دیدم می توانم خودم را تحمل کنم، با در نظر گرفتن شرایط مالی پیشنهاد را می پذیرم.
به نظر من اندازه نقش اصلا تعیین کننده نیست. مهم این است که در کوچکترین نقش ها بتوانی خودت را نشان بدهی. به زمان نقش اهمیتی نمی دهم.
این حرف را از خیلی ها می شنوم. باید ببینیم آن ها که ماندند چه سرنوشتی پیدا کردند. ما یک استادی داشتیم به نام آقای "اثنی عشری" که از استادان خوب ما بودند و با ما تئاتر و فن بیان و تمرکز حواس و ... کار می کردند. من از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتم. ایشان در نیشابور دبیر آموزش و پرورش بودند و در کنارش تئاتر هم کار می کردند. بسیار آدم با استعداد و خوش قریحه بودند. اما فضای رشد به این استاد داده نشد. این نمونه را که می بینم نظرم درباره ماندن در شهرستان عوض می شود. برای استاد ما پس از سی سال این امکان به وجود نیامد که در کاری که دوست دارد، رشد بکند. این قضیه خاص نیشابور نیست. در همه شهرستان ها همین طور است.
بهترین همبازی من خسرو شکیبایی در سریال "در کنار هم" (فتحعلی اویسی) بود. من خیلی چیزها را از او یاد گرفتم. همبازی خوب زیاد داشتم اما او بهترین بود. موقع بازی فقط به فکر خودش نبود. هیچ وقت نمی گفت این کار را بکن یا نکن. اخیر با خیلی از بازیگران تازه کار مواجه می شوم که مدام دستور می دهند. گروه بازیگری مثل یک گروه ارکستر می ماند. کارگردان رهبر ارکستر است. او باید همه چیز را تعیین کند. البته خیلی وقت ها کارگردان هم نسبت به بازیگری شناخت ندارد. شکیبایی کسی بود که به تقویت نقش و بازی من کمک می کرد.
برخی وقت ها که مصاحبه می کنم، دل آزرده می شوم. خبرنگار از من سوال می پرسد، اما سریال من را ندیده است. یک نفر برایش سوال ها را طرح کرده و او فقط از رو می خواند. ما احتیاج به خبرنگارهای جوان هم داریم. اما آن ها هم باید یک مقداری دانش این کار را داشته باشند. مطبوعات باید به سواد مردم اهمیت بدهند. ما به تماشاچی اهمیت می دهیم و خبرنگار باید به خواننده اش اهمیت بدهد. الان یک ذره مرز بین روزنامه های زرد و فرهنگی باریک شده است. مردم عادی نمی دانند چه تصمیمی بگیرند. خود کسانی که کار مطبوعاتی می کنند، باید به این چیزها اهمیت بدهند و به کارشان علاقه داشته باشند.
اخیرا دارم فکر می کنم که این شهرت یک جاهایی دارد اذیتم می کند. بالاخره ما هم مثل همه آدم ها دوست داریم یک وقت هایی برای خودمان داشته باشیم و جوری که دوست داریم رفتار کنیم. ممکن است حالمان خوب نباشد و حوصله سلام و علیک کردن نداشته باشیم. اما مردم فکر می کنند که ما خودمان را گرفته ایم و دچار غرور شده ایم.شهرت یک ذره دست و پا گیر است. ما زندگی شخصی مان را فدای شهرت کرده ایم.
نه. برای پارتی بازی نه. خیلی وقت ها برای یک کار اداری به جایی رفته ام و مردم من را دعوت کرده اند که جلوی صف بروم. به احترام دیگران این کار را نکرده ام. مساله این است که ما جلوی چشم مردم هستیم. آن ها زمانی که کنار خانواده شان هستند, در منزل ما را می بینند.
در خیابان که ما بازیگران را می بینند، انگار پسر خاله شان را دیده اند. جلو می آیند و می گویند به به بابای زی زی گولو چطوره؟ نمی توانم به آن ها بفهمانم که من نمی شناسمشان. سعی می کنم برخورد خوبی داشته باشم. تا به حال از شهرت سو استفاده نکرده ام. تازه شهرت یک جاهایی باعث شده که از حق خودم بگذرم.
* امیر حسین صدیق اگر یک دیوار کاملا سفید داشته باشد، رویش چه می نویسد؟
با یک قلم سفید می نویسم آزادی
