نگاهت ولو شد توي چشمهام

رمان "انگار گفته بودي ليلي " را ديشب تمام كردم. يك نفس خواندمش. روايتش آن قدر پيچيده و گنگ است كه يك جاهايي سرگيچه مي گيري از اين همه راوي و شخصيت. داستان چند تا راوي دارد و وقتي مي گويد « من به تو گفتم » اين جمله در هر فصل يك معنا مي تواند داشته باشد. در يك فصل شراره به مستانه گفته يك جا مستانه به محمود و يك جا شراره به علي و ...
در عوض جملاتش را كوتاه و بدون به كارگيري كلمات اضافه مي نويسد. در مقايسه با داستان نويساني كه به جملات طولاني علاقه دارند و به قول يكي از دوستان اصلا به " نقطه" فكر نمي كنند، داستان « سپيده شاملو» پر است از جملات يك و دو و سه كلمه اي
خواندن « انگار ... » براي بار چندم هم لذت بخش است. در دوره اي كه « داستان هاي كم كنش از زندگي روزمره آدم هاي طبقه متوسط جامعه شهري معاصر » (مي توان چند تا صفت ديگر هم اضافه كرد) مد روز شده است ، حضور چنين رمان هاي پر فراز و نشيبي يك غنيمت است.
رماني كه پر است از تصاوير و فضاهاي ملموس مثل سفر به مشهد و زيارت، فرقه ، مديتيشن ، فيلسمازي زن ، زنداني شدن شوهر ، خودكشي و ...
- سپيده شاملو "انگار گفته بودي ليلي "
بابا مي گفت تابلوهاي رانندگي را بخوانم و معني كنم. همه را بلد بودم جز تابلوي " خطر سقوط به دره "
نگاهت ولو شد توي چشمهام.
توي سرش حتي يك دانه موي سياه نبود. دستهاش مي لرزيد. دلم مي خواست اصلا هوس چاي نكند. صداي به هم خوردن ليوان و نعلبكي ديوانه ام مي كرد.
اما آن موجود، كه يا تو بودي يا من،از درون من محكم مي كوبيد به شكمم... چنان كوبيد به تنم كه حالم به هم خورد. خودم را رساندم به توالت. تشنج تهوع تمام تنم را مي لرزاند.
اسمش را گذاشتم. سياوش. به ياد مشهد،به ياد طوس.
من و پدر مي دانستيم گفته اند يعني از عالم ملكوت و جبروت به او الهام شده. مستانه براي ما تعريف كرده بود محمود فرقه اي دارد و مريد هايي.
عبور جريان تند خون را مثل يك رودخانه ناآرام در رگهايم احساس مي كردم.
مي گفت چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است. از پرواز روح از قفس مي گفت. از آزادي از زمان و مكان. دستهايش را موقع حرف زدن مثل دو بال تكان مي داد.
نمي فهميدم مادر يك دانه است يعني چي. خنده ام مي گرفت. پيش خودم مي گفتم غيبگو هم هست. نمي فهميدم ... درست مي گفت. مادر يك دانه بود. وقتي اين را فهميدم كه از كهريزك تلفن كردند و گفتند « مادرتون عمرشون رو داده به شما، ايشالا غم آخرتون باشه »
هر چه ابر بود در اين دنيا روي ماه شب چهارده مي خواست.
خيلي طول كشيد تا بفهمم اين مجنون « ليلي "را كور و كر و خم مي خواهد.
من توي متن مردم بودم. توي « آنطور كه هست » نه توي « آنطور كه بايد باشد »
نصفه شب رفته بود سراغ آتاري. كاش هواپيماي قابل كنترل ما هم واقعي بود. آن وقت سياوش را سوار مي كردم. با سرعت از آتش هرچه توپ و تانك است دورش مي كردم.
دلم مي خواهد با او تنها باشم و صداش مثل آبشار بريزد روي تنم.
مردم همه ضريح را نگاه مي كردند. من هم . انگار هيچ كس هيچ آرزويي نداشت. اين را از نگاه مسخ شده و صامت مردم مي گويم. نگاهي خيره به ضريح. انگار هيچ آرزويي نداشتند جز اين كه ضريح را بگيرند. آمده بودند آرزوهايشان را بگويند. ضريح شده بود خود آرزو.
+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت
5:35 |