تبليغاتX
فيلم نگار
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 واژه مرگ را نمي توان براي " حميد هامون " به كار برد . فيلمش را دهها بار ديده ايم و هر بار تحسينش كرده ايم . باز هم مي بينيم . باز هم تحسينش مي كنيم . براي پروازش حسرت نمي خوريم . يادتان مي آيد با چه اشتياقي دنبال " مريدش " علي عابديني " مي گشت . فكر مي كنم بالاخره پيدايش كرد . الان نزديك ساحل دريايي است كه در آخر فيلم ديديم . چقدر اين تيتر را دوست دارم : آشفتگي هاي حميد هامون با مرگ شكيبايي پايان گرفت .

به يادش ديالوگ هاي زيباي هامون را مرور كنيم .

 

 حمید هامون (خسرو شکیبایی) : تو میخوای من اونی باشم که واقعن تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم . ...

 

آزمودم عقـل دوراندیش را،بعد از این دیوانه سازم خویش را، آقای دکتر

 

 

آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده ام. حالا هم باید نفقه شو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی دم...

 

 

حمید هامون : نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید با دار و دسته اش فرق داشت. من به پول باباش کار نداشتم، خودش برام مهم بود.
دبیری: ولی برا باباش پولش مهم بود. واسه همینم یه پاپاسی بهتون نداد!

 

حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم... داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! ‌

 

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 22:16 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بي مزه بود ولي بفرست

نمی دانم دیشب " سه در چهار"  را دیديد یا نه ؟ و نمی دانم شما هم مثل من از شوخی با مزه اش با سریال " زیر تیغ " لذت برده اید یا نه ؟. من که یک دل سیر خندیدم . خیلی خوب بود . اینکه یک کارگردان تلویزیونی جسارت به خرج دهد و با همتایش شوخی کند . وسط آن همه موقعیت کمدی سکانس تراژیک دیدار متهم با خانواده اش آن قدر شبيه " زير تيغ " در آمده بود كه نمي توانستي جلوي قهقهه ات را بگيري . تصور كنيد مهران رجبي با آن قيافه خنده دارش بخواهد اداي  نگاه هاي " پرويز پرستويي " را در بياورد و زل بزند در صورت شهره لرستاني كه مثلا قرار است فاطمه معتمد آريا باشد . درست با همان موسيقي و همان زاويه دوربين . خيلي لذت بخش بود . پيشتر باز آفريني سكانس هاي آژانس شيشه اي و كما را در فيلم " شام عروسي" هم ديده بوديم . اما آنجا چون سكانس ربطي به مقتضيات قصه نداشت و به زور به فيلم چسبانده شده بود ، ايده به ثمر ننشسته بود .

شوخي هاي مهران رجبي با موضوع پيامك هم جذاب است . مخصوصا جمله ديشبش كه در زندان گفت : اقلا موبايلمان را بدهند تا از پيامك هاي جديد غافل نباشيم . و يا ان جك لوس " اين ور را نگاه كرد نبود  و اين ور را نگاه كرد بود " و واكنش رجبي كه گفت " بي مزه بود ولي بفرست "

كلا تخصص رضا عطاران – كه رد پاي پر رنگش اينجا هم ديده مي شود – شوخي با موضوعات روز است .

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 6:52 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درباره كتاب " كافه پيانو "  فرهاد جعفري بعدها بيشتر مي نويسم . فعلا اين چند خط اش را بخوانيد تا هم لذت خواندن كتاب را اندكي  مزه مزه كرده باشيد و هم با روحيات نويسنده اش بيشتر آشنا شويد .

 

با قهوه فروختن و پيشخدمتي اين و آن را كردن ،تا حالا نصف كمتر مهريه اش را جمع كرده ام . نصف ديگرش را هم به همين زودي جمع مي كنم و مي دهم بهش تا برود دنبال كار و زندگي اش . يك مرد مايه دار متشخص پيدا كند و باهاش ازدواج كند . و همان روز اول تا مي تواند براي خودش طلا و جواهر بخرد . يا از اين پيراهن هايي كه يقه خرگوشي دارند يك ده بيست تايي براي خودش بخرد و توي كمدش آويزان كند . دست هم را بگيرند . بروند توي اين پاساژهاي بالاي شهر راه بروند و مرتب خريد كنند و بدهند كسي كه همه خريدشان را بگذارد توي صندوق عقب سوناتاي آبي نفتي شان . سالي 52 بار بروند شمال . يك ويلا رو به درياي كثيف مازندران  كه من عقم مي گيرد ازش كرايه كنند براي صد و پنجاه شب كه وقتي اجاره اش را مردك مي دهد خواهرت به خودش ببالد كه پشتش به چه مردي قوي قابل اعتمادي گرم است .

آدم خيلي شرافتمندي نيستم . اما همان يك ذره شرفم را نمي دهم كه باهاش دو خط تلفن دستي بخرم و دم به دقيقه زنگ بزنم به زنم تا بهش بگويم دوس ت دارم كه خاطرش جمع بشود واقعا دوستش دارم و برايم عادي نشده .

من مسوول روياهاي خودم هستم . نه خواهرت يا هيچ زن ديگري .

 

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 6:51 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

علیرضا خمسه :  خیلی سخت است هم بازیگر خوبی باشم هم شوهر خوبی

عليرضا خمسه دانش آموخته روان شناسي از دانشگاه ملي است . او پس از مدتي غيبت و كم كاري در ايام نوروز با سريال " مرد هزار چهره " به تلويزيون بازگشت و دوباره خاطره بازي هاي چشمگيرش را زنده كرد . پيش از آن هم در سريال " يك مشت پر عقاب " در نقش يك سركار استوار زورگو حضور موفقي داشت . او به تازگي در گفتگو با ماهنامه " نقش آفرينان" از اينكه نمي تواند بازيگر گزيده كاري باشد اظهار گلايه كرده و گفته : من اگر به اين جشنواره تئاتر يا آن يكي نروم ،  در اين كار سفارشي تلويزيوني نباشم ، فلان جا سخنراني نكنم و ... از كجا زندگي كنم ؟ دست آخر من مي شوم يك نخبه كه از اين نخبه ها كم نداشتيم . مثل مرحوم " مهدي فتحي " كه روزنامه ها بنويسند :" يك نفر بياد خرج بيمارستانش را بدهد تا مرخص بشود "

مثلا به شما زنگ مي زنند و مي گويند : يك تئاتر دفاع مقدس يا رضوي داريم . مي آيي ؟ حرف من اين است مركز هنرهاي نمايشي نبايد به من زنگ بزند . من بايد خودم اين ايده را به مركز هنرهاي نمايشي ببرم . ولي چون من در يك جامعه مصرفي زندگي مي كنم و مصرف كننده شده ام بايد هزينه آن را هم بپردازم و پيشنهاد ديگران را بپذيرم تا در آمدهايم با هزينه هايم بخواند.

براي من خيلي سخت است كه هم بازيگر خوبي باشم هم شوهر خوبي براي همسرم باشم و هم پدر خوبي براي بچه هايم باشم . جامعه اي كه ارزش هايش اسكناس هاي چند هزار توماني به اندازه برج ميلاد و بنز الگانس و اين جور چيزها باشد همين مي شود .

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 10:16 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گزارش تصویری از موزه سینما

شناسنامه نغمه پزنیان در فیلم " من ترانه ۱۵ سال دارم "

(ترانه آخرش با فامیل خودش برای دخترش شناسنامه گرفت )

رخشان بنی اعتماد تمام جوایزش را به موزه سینما اهدا کرده است

غرفه سینمای کودک و نوجوان به همراه عروسک هایش

+ نوشته شده توسط احسان رحيم زاده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 8:13 |